|
سلام. راستش تو این مدت یه مشکلی واسم پیش اومد در واقع تصادف کرده بودم ، دیدم که دوستم شایان واستون پیغام گذاشته و.... + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 13:30 توسط علی |
بنام حضرت عشق در آغازین روزهای بهارکه برترین درختان خزان دیده لباسی الوان از شکوفه ها می پوشاند و در انتهای حضور احساسم حس کردم جنبشی لطیف را که از وجود کسی حیات می گرفت . چه زیبا گفته اند و می گویند: ( از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ) اری درکی اشنا از درک یک حس دیگر که می توانست چون من بخواهد . زندگی دیگر به صفحه مات و بیرنگ زندگی همه روزه ام کشیده می شد خبر از وابستگی دلی می داد در زنجیرهای عشق از ابتدایی ترین نقطه شروع حیات نگاهی که با عشق امیخته شده بود پس گرفت و هستی را رنگ دیگر زد . و چه دلهایی که در بند نگاه اول به اسارت کشیده می شوند و لیلی و مجنون چه زیباست . حرفهایی که نمی توان به زبان راند و چه زیباتر نگاهی که تعبیرش به یک لفظ زیباست لفظی که از ابتدا خلقت در هوری نفوذ می یافت و حس زندگی را زیباتر می کرد . در حضورم حس کن حضور جنبشی لطیف را که مملو حضور توست و تویی علت وجود آن ...
یک شب از دست کسی + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 22:50 توسط علی |
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 22:52 توسط علی |
سلام . راسش من همیشه دوس داشتم یه وبلاگ داشته باشم. شاید یکساله می خوام وبلاگ بزنم ولی هنوز فرصت نشده بود ؛ چرا دروغ بگم از تنبلی. ولی امشب مرجان دوست عزیزم کمکم کرد و راهنماییم کرد وبلاگ دار شدم. وگرنه عمرااااااااااا وبلاگ می ساختم. این قالبش و اینا هم مرجان واسم گذاشت.اسمش هم سلیقه خودشه. + نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 22:41 توسط علی |
|
| ||||||